خرید بک لینک

 آهوی 1

عشق یک معادلست باید حل بشه تا بفهمی با خودت چند چندی

مهم تر از همه

با دلت چند چندی.. دختره که تو زندگیشون هیچ مردی نقش نداره

 جز پدرش دختری که اسیر یک نگاه میشه

جایی که نباید بکسی دل میبیند

 وسعی میکند

 اون رو هم مثل خودش اسیر کنه امازندگی همیشه آدم رو طبق خواسته هاش پیش نمیرد

 بلکه آدم رو درست تو مسیری قرار میده

 که هیچ وقت او را حتی خواب به چشم ندیده

مدتی گذشت آن ها هردو عاشق و دلبسته ی همبدیگر شدن

 آنقدر که گاهی شب ها تا صبح با هم پیام میدادن

 تا شارژ گوشیشون تموم میشد

 مدتی گذشت وقتی تصمیم گرفتن

 برای خواستگاری به خانه دخترک بیاین وقتی آمدن چیری جز پیشمانی نداشتن

 آنها گفتن چرا وضع آنها اینقدر خراب هست و پسرک رو مسخره کردن

 وگفتن کوری بیای این دخترک رو بگیری این که هیچی از دنیا ندارن . 

و خلاصه که پسرک عاشق دختره بود نمیدانست چکار کند. 

 خانواده اش گفتن 

اگر او را بگیری

 باید قید ما را بزنی برای همیشه پسرک که فقط امیدش به پول وثروت پدرش بودو خودش هیچی از دنیا نداشت. 

 وقتی این را فهمید خیلی زود از دختره جدا شد. بدونه اینکه نظره دختره رو بفهمه وبدونه چی هست  

دختره که عاشق و دلبسته پسرک بود و خیلی وابسته او شده بود گفت 

نبودنش کاری بام کرد که پاییز با درختان نکرد

زرد شدم، سردشدم، درد شدم. خلاصه بهت بگم توی اوج جوانی پیرشدم

برچسب: نویسنده: علی فلاح تاريخ: چهارشنبه 14 دی 1401 ساعت: 12:29

صفحه بندی